Ehsoonha



از دور که ديدمت
نگاهم نزديکت آورد
نه سری به آشنايی تکان دادم
نه کلامی
اما ايستادم به تماشا
در ادامه که قدم برداشتی
در آخرين فرصت
لبخندم آمد
و ماند.
ماند و حالا و هر شب،
زنده است.

شنبه، 4 آذر، 1385

شب، اقیانوس موج میزند به سویم

می خراشم من وجودم را

نمی یابم شکاری لایق.

بزن موج بزن تا سنگهایت بریزند.



شنبه، 4 آذر، 1385

The night that the sea waved towards me,

And I put a word in language’s mouth,

Your beauty played a trick on me

And the sea lost.


[ | | ]

Home
Archives
email
نوشته ها
Private Blog


Others
Kid
Don



amene mahboobi

  RSS 2.0