|
Ehsoonha |
|
از دور که ديدمت نگاهم نزديکت آورد نه سری به آشنايی تکان دادم نه کلامی اما ايستادم به تماشا در ادامه که قدم برداشتی در آخرين فرصت لبخندم آمد و ماند. ماند و حالا و هر شب، زنده است. |
چهارشنبه، 30 شهريور، 1384
هيجان مهار شده امروز شورشي است که تو ميداني. شب کوتاه است و لحظهها دراز بخند، بخند که چشمانم گرسنهاند هنوز. چهارشنبه، 30 شهريور، 1384
اي شفق سه شنبه روز، انعکاس حماقت طلوعت را روي بالهايم ديدم. چهارشنبه، 30 شهريور، 1384
بوسهي واپسين، زنگ اخطار داشت. روزهايي که ميآيي، امانش طلب! شنبه، 26 شهريور، 1384
اگر هستی
بهتر است نباشي. دنيايت بگذاشتم گزيدم دنيايي نو به هر روز. برو اي تکرار حماقت، که دريغ: هر يک جاي تو داشت خالي.
شنبه، 26 شهريور، 1384
چشم در چشم
تو را ميبينم و دلتنگم چشمت ميبوسم و حيرانم: کجايند روزهاي پيشين دلتنگي؟ نه؟ به چشمانت چه زود دلتنگيام نو شد تو اما چشمت گشوده دار که جهان را شرمي نيست. چهارشنبه، 23 شهريور، 1384
As a I feel wounded.
جمعه، 18 شهريور، 1384
رودبار
When we slept on the steep hills, the two of us. When we would feel the wetness brought by the wind. When the night was honest and morning fresh. That’s when the desire to die woke again. سه شنبه، 8 شهريور، 1384
آرامش در خردی است که صبح می بوسمش. |
Home Archives نوشته ها Private Blog
Kid Don
|