Ehsoonha



از دور که ديدمت
نگاهم نزديکت آورد
نه سری به آشنايی تکان دادم
نه کلامی
اما ايستادم به تماشا
در ادامه که قدم برداشتی
در آخرين فرصت
لبخندم آمد
و ماند.
ماند و حالا و هر شب،
زنده است.

پنجشنبه، 27 بهمن، 1384
در نظربازی ما بی خبران حيرانند

«مجموع نشستم» و گوشم به صدای تار و من منتظران سينپسی که پيوند خورد: يا من ميلم به جستجويی در گوگل رود و يا اين نوت بوک بميرد. من از آن گذشتم که ميلی کنم. خرم و باطل. رحمتی ست و لعنتی. در اوجم و بی تفاوت. انتخاب کنم چيزی را که بدانم و بگذرم باز. «تو بمان». حکايتی است بندگی.



شنبه، 22 بهمن، 1384
WOW

[ | | ]

Home
Archives
email
نوشته ها
Private Blog


Others
Kid
Don



amene mahboobi

  RSS 2.0