Ehsoonha



از دور که ديدمت
نگاهم نزديکت آورد
نه سری به آشنايی تکان دادم
نه کلامی
اما ايستادم به تماشا
در ادامه که قدم برداشتی
در آخرين فرصت
لبخندم آمد
و ماند.
ماند و حالا و هر شب،
زنده است.

يكشنبه، 3 آبان، 1383
داستان شيطان و معاويه در مثنوی
- "گفت در خبر آمد که آن معاويه" و بعد تعريف ميکند که معاويه خوابيده بود و شيطان او را بيدار کرد که "هنگام نماز آخر رسيد". معاويه هم به او ميگويد "ني ني اين غرض نبود تو را" که "دزد آيد از نهان در مسکنم/گويدم که پاسباني ميکنم"؟!
- شيطان اول جواب ميدهد که چرا نافرماني من را نگاه ميکني؟ به کرم او نگاه کن. بعد ميگويد "ترک سجده از حسد گيرم که بود/آن حسد از عشق خيزد نه از جحود" و آخر سر هم ميگويد که من بازگر بازي خدا بودم
"چون که بر نطعش جز اين بازي نبود / گفت بازي کن چه دانم در فزود"
گفت بازي کن، منم بازي کردم.
آن يکي بازي که بُد مـــــــــــن باختم / خويــــــــشتن را در بلا انداختم
دربلا هــــــــــــــــم ميچشم لذات او / مــــــــات اويم مات اويم مات او"
و خلاصه اين که
"خود اگر کفر است و گـــــر ايمان او / دستباف حضـــرت است و آن او". لعنت خدا هم يک عمل او بوده است که همين نقش شيطاني را به من داده است.
- حالا معاويه به او در جواب ميگويد حرف تو درست "ليک بخش تو از اينها کاست است"، نقش تو اين بوده است ولي دقيقا به همين دليل من بايد از او دوري کنم، همانطور که آتش نقشش سوزاندن است ولي ما از آن پرهيز ميکنيم و شيطان و غيرشيطان باهم فرق ميکنند. درست است، نقشها را تقسيم کردند و سهم تو هم همين بود. پس اگر من تفاوتها را در نظر گيرم، معارضه اي با تقدير الهي هم نکرده ام، بلکه به مقتضاي نقشت با تو رفتار ميکنم.
- شيطان به معاويه جواب ميدهد "من محک ام". چرا ميگويي من آتشم، من ترازويم. من کسي را بد نميکنم، من ترازويي هستم که معلوم ميدارم که هر کس چه کار است.
"قلب را من کي سيه رو کرده ام / صيرفي ام قيمت او کرده ام"
من مثل انبيا عمل ميکنم. انبيا موجب تميز کافر و مومن شدند، من هم. آنان يک دعوتي را نشر کردند که معلوم شود مومن کيست و کافر کيست؛ من هم. پس چرا از من ميگريزي؟ بيا و خودت را به من عرضه کن تا معلوم شود چه کاره اي!
- معاويه نالان ميشود و به خدا پناه ميبرد و به شيطان ميگويد که اينها جواب من نشد، اين دليلها دليل نيست، براي چي من را از خواب بيدار کردي؟
- شيطان جواب داد که تو به من بدگماني،
"تو ز من با حق چه نالي اي سليم / تو بنال از شر آن نفس لئيم"
شيطان خود شماييد، گناه ميکنيد و من را لعنت ميکنيد!
"تو خوري حلوا تو را دنبل شود / تب بگيرد طبع تو مختل شود
بيگنه لعنت کني ابــــــليس را / چون نبيني از خود آن تلبيس را"
- معاويه دوباره اصرار ميکند که راستش را بگو، با من چه کار داري؟ اگر راستش را بگويي من به راحتي قبول ميکنم.
- بالاخره شيطان راستش را گفت: بيدارت کردم که به نمازت برسي، وگرنه به خاطر فوت اين نماز حسرت ميخوردي، صد برابر آن نماز ارزش داشت و تو را مقرب مينمود.
و بعد داستان در داستان مي آيد و به سراغ داستان شتر گمشده ميرود که کسی شترش را گم کرده بود و ...


[ | | ]

Home
Archives
email
نوشته ها
Private Blog


Others
Kid
Don



amene mahboobi

  RSS 2.0