Ehsoonha



از دور که ديدمت
نگاهم نزديکت آورد
نه سری به آشنايی تکان دادم
نه کلامی
اما ايستادم به تماشا
در ادامه که قدم برداشتی
در آخرين فرصت
لبخندم آمد
و ماند.
ماند و حالا و هر شب،
زنده است.

شنبه، 20 تير، 1383

اين فکرها می‌روند و می‌آيند و هربار با قوتی متفاوت و من می‌دانم که نتيجه آن‌ها خواهد آمد؛ بدون دخالت من. مثل نت‌های موسيقی که يکی پس از ديگري، بدون دخالت من، اجرا می‌شوند و فقط می‌توانم از آن‌ها لذت ببرم. برخلاف آن‌چه هميشه تلاش می‌کرده‌ام و تلاش خواهم کرد، من آزاد نيستم. البته اهميتی ندارد چون من جوری رفتار خواهم کرد که گويی آزادم.

می‌پرسی چه فکرهايی می‌آيند و می‌روند؟ اينکه در دنيايی زندگی می‌کردم که مفهوم خدا در آن يک حفره خالی پرنشدنی ولی شديدا «تو چشم بيا» بود، جوری که دايما کتار آن ماتم‌زده و متحير زانو بغل کرده بودم. زمانی رسيد که به جای بررسی فضای دنيای تحقق‌يافته‌ای که درون آن بودمُ به سراغ فضای طراحی دنياهای ممکن رفتم و از آن فضا دنيايی را «انتخاب» کردم که بدون در نظر گرفتن مفهوم خدا طراحی شده بود و عجب طرحی بود و اکنون که آن را تحقق داده‌ايم، باز جوری حرف می‌زنم که گويی در انتخاب و تحقق بخشيدن به آن آزاد بوده‌ايم. اما خب جور ديگری از حرف زدن را دوست ندارم!

پس بعد چه خواهد شد؟ يک چيز رو می‌تونم بگم: طرح ديگری در پيش است. چه طرحی؟ نمی‌دانم ... آزادی ما همين است! در عين حال تجربه نشان داده است که لحظات پيش رو، مثل لحظات گذشته با دو مفهوم هيجان و مهاجرت گره خورده است.



چهارشنبه، 3 تير، 1383
گذار

دنيا چنان مسخره هست که بتوانيم به راحتی از آن بگذريم و واگذارش کنيم و چنان باور نکردنی است که اتفاقی در آن بيفتد که اگر بيفتد، بی‌شک چنان آتش خواهيم گرفت که خاموش شدنی نباشد، مانند پيامبر.

چنين گفته بوديم. و اکنون دنيايی برای خود طراحی کرده‌ايم که هر روزش اتفاقی می‌افتد و از آن اتفاق لذت می‌بريم.

اما اين دوره، دوره گذار است. نمی‌دانيم پس‌آن‌فردا چه دنيايی خواهيم داشت. بايد رفت، مهاجرت کرد و ديد.


[ | | ]

Home
Archives
email
نوشته ها
Private Blog


Others
Kid
Don



amene mahboobi

  RSS 2.0