Ehsoonha



از دور که ديدمت
نگاهم نزديکت آورد
نه سری به آشنايی تکان دادم
نه کلامی
اما ايستادم به تماشا
در ادامه که قدم برداشتی
در آخرين فرصت
لبخندم آمد
و ماند.
ماند و حالا و هر شب،
زنده است.

جمعه، 18 اردىبهشت، 1383
دنيای جديد

الان دوتا چيز ذهن من رو مشغول کرده: مهاجرت و خلاء.

حس مهاجرت کردن شديدا بر من حاکم شده و خيلي از تجربه‌هاي ساده روزمره اين حس رو تحريک می‌کنند. بهترين چيز در مهاجرت، رها کردن است: رهاکردن موقعيت شغلي، انس فرهنگي-اجتماعي و علايق خانوادگي-دوستي.

"خلاء" خيلي مفهوم و حس پيچيده‌اي است. يک مدت خلاءِ شيريني ناشي از "وجود موجود متعالي" که به صورت نبودن و عدم تجربه می‌شد، ما رو به خودش مشغول کرده بود. زمان گذشت و دنيايي ساختيم که ديگر در آن چنين خلائي وجود نداشت. اما اين دنيا کامل نبود و حالا هم هي به آدم توجه مي ده که "من رو تغيير بده" (تغيير: چه مفهوم دلنشيني). و در این دنياي جديد، يک خلائي بوجود آمده که مثل خوره روح من رو ميخراشه. اما اين خلا جديد چيه؟ خيلي چيزها کانديداي اين خلا هستند (بعضي از جنس دليل و بعضي از جنس علت) ولي هنوز هيچکدام را "انتخاب" نکرده‌ام. خلاء از هر جنسي که باشه، چيز بامزه‌اي است و واقعا ذهن من را به کار می‌گيره. از اين خوشم مياد. چرا؟ خوب چون باعث می‌شه دنياهای جديد بسازم. يک مقاله در اين مورد نوشته بودم که در همايش ملاصدرا رد شد، !?but who cares، من که ازش دارم استفاده می‌کنم!

 



شنبه، 5 اردىبهشت، 1383
تاريکی

حيرت‌انگيز است که هوا تاريک ميشود؛ واقعا تاريک ميشود و اگر چراغها روشن نباشند چيزي نخواهي ديد؛ هيچ چيز. اما ميتوان شنيد. صداي ويالوني که آرام آرام بلندتر ميشود و سپس با صداي آهي خاموش ميگردد.


[ | | ]

Home
Archives
email
نوشته ها
Private Blog


Others
Kid
Don



amene mahboobi

  RSS 2.0