|
Ehsoonha |
|
از دور که ديدمت نگاهم نزديکت آورد نه سری به آشنايی تکان دادم نه کلامی اما ايستادم به تماشا در ادامه که قدم برداشتی در آخرين فرصت لبخندم آمد و ماند. ماند و حالا و هر شب، زنده است. |
جمعه، 22 اسفند، 1382
آن چه هست
اگر مدلمان را دقيقا از روی جهان موجود بسازيم، ممکن است تنها واقعيات امروز را نشانمان بدهد و نه واقعيات فردا را هم. آنچه هست، هست و آنچه نيست مدل تو آن را در بر ميگيرد؟
¤ 21:44 | احسونها سه شنبه، 19 اسفند، 1382
مزه خون
اگر صبحی بلند شوی و دهنت مزه خون ميداد، آن روز چقدر بايد بخندی؟
¤ 23:13 | احسونها چهارشنبه، 13 اسفند، 1382
فلسفه با ديد طراحي
. . . ادامه داشته
¤ 3:47 | احسونها هدف پرورش نظريهاي در باب اجراپذير نمودن ايجادِ چارچوبِ يادگيريِ پارادايم هوشمصنوعي از فلسفه ميباشد. از آنجا که نظريه مبنايي (يعني بازتوليد عصر روشنگری توسط هوشمصنوعی) نه فقط درباره شباهت بلکه راجع به نگاشت ميان دو پارادايم ميباشد، لذا يک نظريهي يادگيري بر مبناي آن، بالتبع نظريهاي است راجع به چگونگي و شرايط اجراپذيري اين نگاشت. بدين منظور ابتدا از يک تعريف کاري از هوشمصنوعي آغاز مينمايم: هوشمصنوعي: هوشمصنوعي تشکيل شده است از متدهاي پيادهسازي عضوهايي از فضاي طراحي جهانهاي ممکن در يک فضاي خودساخته (واقعيت مجازي) و کاربست آن در يکي از فضاهاي تحقق يافتهي مسلط (واقعيت). بدين ترتيب دو فضا را ميتوان از يکديگر بازشناخت : 1- فضاي طراحي جهانهاي ممکن 2- فضاي جهانهاي تحققيافته در هوش مصنوعي هر دو فضا متکثراند. جهانهاي بسياري را ميتوان طراحي نمود و جهانهاي بسياري را نيز ميتوان پيادهسازي و عينيت بخشيد. در مابعدالطبيعه اما هر دو فضا تک عضوي بودند و لذا بسيار طبيعي است که مابعدالطبيعه يک نگاشت و تناظر يک به يک ميان اين دو فضا باشد: آن چه ذهن انسان بالضروره مييابد، بالضروره وجود دارد. فيلسوفان مابعدالطبيعي تنها يک طراحي و معماري از جهان را متصور ميدانستند و تنها تحقق همان جهان را نيز ممکن ميشماردند. به دليل اين تناظر يک به يک بود که ضرورت ذهني و ضرورت وجودي در نزد آنان يکي گشت. در محدوده عصر روشنگري، صلابت اين تناظر يک به يک فرو ريخت. از يک سو لايبنيتس با طرح جهانهاي ممکن، فضاي طراحي را متکثر دانست؛ اما به دليل روحيه ضرورتانديشاش، فضاي جهانهاي تحقق يافته را تک عضوي دانست، هرچند امکان تکثر آن را صراحتا نفي ننمود. هيوم با شکاکيت خود رابطه اين دو فضا را بالکل قطع نمود و کانت به عکسِ ايدهي لايبنيتس قايل گشت. در نظر او ذهن بشري به دليل ساختار آن (مقولات) تنها قادر به طراحي (و به بيان او: شناخت) يک جهان است (جهان پديدارها)، درحاليکه فضاي جهانهاي تحققيافته، متکثر ميباشد. کانت به دليل تک عضوي انگاشتن فضاي طراحيِ جهانهاي ممکن براي ذهن، تنها ميتوانست يک نگاشت ميان اين دو فضا برقرار سازد و لذا مابقي فضاي جهانهاي تحققيافته از تيررس شناخت او و بشريت به دور ماند (همان بخشي که او نومن ناميد). ايدهآليسم هگل پيچيدگي بيشتري به عصر روشنگري بخشيد چراکه وي هر دو فضا را در يکديگر ادغام نمود و وحدت در کثرت و کثرت در وحدت را بر آنان حاکم ساخت. بدين ترتيب هنگاميکه بخواهيم نظريهاي را در ارتباط با چگونگي و شرايط اجراپذيري يادگيري هوشمصنوعي از فلسفه بپرورانيم، ناچار بايد فلسفه را به تمرکز بر روي فضاي طراحي جهانهاي ممکن سوق دهيم. در اين فضا وجود از معناي پيشين خود، به دليل خصلت خود فضا (طراحي)، تهي خواهد شد. لذا ديگر موضوع چنين فلسفهاي نميتواند وجود و خصوصيات آن باشد، بلکه ساختار و طراحي خواهد بود . براي مثال در بررسي عليت، پرسش ديگر مناط محتاج بودن موجودِ معلول به علت نيست بلکه مساله اين است: "ما به عليت براي طراحي کدام ساختار از کدام جهان احتياج پيدا ميکنيم؟" فلسفه براي تبادل دانش با هوشمصنوعي بايد بتواند (چنان که خصلت اوست) فضاي طراحي جهانهاي ممکن را متکثر ببيند. اين کار البته مستلزم محوريت يافتن طراحي در فلسفه است. چنين برداشتي از فلسفه، در همان ابتداي چرخش اطلاعاتي توسط دانشمندان و پيشتازان هوشمصنوعي اتخاذ گشت (براي مثال نگاه کنيد به آثار Sloman و McCarthy) که به نويدي در مورد يک انقلاب محاسباتي در فلسفه انجاميد. بدين ترتيب ميتوانيم نظريه يادگيري را به شکل ذيل فرمول بندي نمايم : نظريه يادگيري: فلسفه با حرکت به فضاي طراحي جهانهاي ممکن، ميتواند چارچوبهاي طراحي را در اختيار پارادايمهاي طراح، پيادهساز و تحققبخش جهانهاي طراحي شده قرار دهد. ادامه دارد . . . |
Home Archives نوشته ها Private Blog
Kid Don
|